حكيم ابوالقاسم فردوسى

252

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

آن گاه زره پوشيد بر اسب نشست بر كنارهء رود رفت ، و چون تندر خروشيد ، و چون پيران ناسزايش گفت ، و وى را بيم داد ، گيو در جوابش گفت : من اكنون بدين خنجر آبگون * جهان پيش چشمت كنم قيرگون اگر زنده مانم يكى زين سپاه * ز من نام مردى به گيتى مخواه پيران بر سر خشم آمد . جوشان با اسب از رود گذر كرد . نزديك گيو رسيد ، و آمادهء كارزار شد . گيو براى اين كه ميان پيران و سپاهيانش جدايى افگند گريزان از پيران دور شد . سردار تورانيان در پى او تاخت . گيو چون بدين تدبير ميان پيران و سپاهيانش جدايى انداخت ، بناگاه برگشت ، بر او حمله برد . پيران چون نيروى پايدارى در خود نيافت بر جان خويش بيم كرد و گريخت . اما گيو سر او را به خم كمند درآورد . از بالاى زين به زمين انداخت و دستش را بست . تورانيان چون پيران را بدان خوارى گرفتار ديدند بر گيو حمله بردند . سپهدار ايران با گرز چندان از آنان كشت كه از كشته‌شان پشته‌ها پديد آمد . ديگران گريختند . آن گاه گيو پيران را پياده و خوار پيش كىخسرو برد و خواست سر او را از تن جدا كند . پيران پيش كىخسرو ناليد ، و به زارى گفت : تو خود مىدانى كه من تو و مادرت را به تدبير از خشم افراسياب رهاندم ، و اگر پايمردى و چاره‌گرى من نبود هر دو به فرمان او كشته مىشديد اكنون نوبت آن است به پاداش آن خدمت بزرگ مرا از كين توزى گيو برهانى . رها كردن فرنگيس پيران را از گيو فرنگيس به شنيدن اين سخن به گيو گفت : پيران مردى خردمند و راد و روشن روان است . چنان كه گفت او من و كىخسرو را از گزند افراسياب رها كرد . اكنون بر ماست كه حق خدمت به جاى آوريم . گيو گفت : اى سرور بانوان ، سخت سوگندى به تاج و تخت شاه ياد كرده‌ام كه چون بر پيران دست يابم خونش بريزم چگونه سوگند بشكنم ؟